عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید زودش به مصیبت زدگی نام برآید پر زهر دهد ساغر و شیرین نکند لب آن حوصلهام گو که به این جام برآید آتش به غم جان بگرفته است که از تن تا حشر اجل گر کند ابرام برآید گر زلف تو در صومعه زنار فشاند آوازه کفر از دل اسلام برآید مشکل که شود نغمه گشا در چمن خلد مرغی که به پژمردگی دام برآید ما را که برد نام به بزم که از ما در مجمع ماتم زدگان نام برآید آن سوختگانیم که گر آتش دوزخ سنجند به داغ دل ما خام برآید زان با تو بگوییم به عرفی که مبادا نامش به زبان تو به دشنام برآید