عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جز ریش بلا مرهم مبادا ریسه ریشان را عداوت با دل من باد زهر آلود نیشان را به من بیگانگان را کی دل هم صحبتی ماند که با من صحبت غم میکند بیگانه خویشان را دمی صد چشمههایی ۰۰۰ از دلم سر آمد و شادم که محکم نیست ایمان محبت صبر کیشان را نه با من با یکی از اهل دل دوستی میکن ولی در کار هست آخر سر زلف پریشان را عذاب دوزخ آشامان به آتش خون کند ایزد مگر در سینه آسودگان اندازد ایشان را برو عرفی به کوی بیغمان پژمرده مرهم که این جا با نمک همه نیست الفت سینه ریشان را