عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سراپای وجودم در محبت، حال دل دارد ز ذوق درد، بیرونم، درون را مشتعل دارد فغان از جلوه حسنی که دلهای شهیدان را ز ننگ آرمیدنهای حیرانی خجل دارد گل امید ما را آفت پژمردگی نبود که باغ آرزوی ما هوای معتدل دارد به عهد حسن او گاه تبسم بینی از دلها که گویی مرده صد ساله در سینه دل دارد یکی صد شد عذاب اهل عصیان، کز لحد عرفی ز خون گرم دل، سیلی به دوزخ متصل دارد