عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هنوز خسته دلم راه عدم میزد که با گلوی خراشیده بانگ غم میزد قضا هنوز نیفکنده بود طرح کنشت که کوس بیادبی بر در صنم میزد هنوز حسن نگاری ندیده بود صلاح که ترک غمزه به دل ناوک ستم میزد هئوز سایه نشین آفتاب حسن ز زلف گرفته دست بر آن زلف خم به خم میزد به جان دوست که فصاد غمزه نیش نداشت که آتش از رگ بیماریم علم میزد به کعبه آمده عرفی ز کفر دور نمود به این نشانه که ناقوس در حرم میزد