عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلی چو مشعل حسن تو فرد میخیزد که چون فغان من از درد میخیزد نه مرد باده عشقی، وکر نه در طلبت فغان ز جوش خم لاجورد میخیزد مبین به عجز زلیخا، مصاف عشق است این که گرد فتنه ز بنیاد مرد میخیزد به بزم کعبه روان کم نشین، کزان مجمع همیشه مردم بیهوده گرد میخیزد اگر فسانه شمارم وگر ترانه زنم توگوش دار که از روی درد میخیزد شهید مضطربی خاک شد مگر به رهت که بینسیم ز راه تو گرد میخیزد ترانهای بشنو، کز هزار نغمه تراز یکی چو عرفی دستان نورد میخیزد