عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درد کیشان همه ناموس کش کیش همند غمگسار هم و ناسور کن نیش همند صبح تا شام گدای هم و شب تا به سحر شکر دریوزه گذار دل ریش همند زان به صورت بشتابند و به آمیزش هم که به خلوتگه معنی همه در پیش همند دست از ین جمع پریشان بنمای، کایشان همه بیگانه خویشند و بیخویش همند کفر و دین را ببر از یاد که این فتنه گران در بد آموزی ما مصلحت اندیش همند عرفی این نکته مجموعه احباب نویس که محبان وفا تازه کن ریش همند