عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خم بجوش آمد، بگو چون توبه اکنون بشکند توبهای کز بیشرابی کردهام چون بشکند در چمن هرگز نکرد آن سرو قامت جلوهای کز خجالت باغبان صد نحل موزون بشکند بر دهانش زن گر آرد نام همت بر زبان تشنهای کو جام جم بر فرق جیحون بشکند گر دهم جامی به عشاق از خراب شوق دوست بوی لیلی گر بیاید رنگ مجنون بشکند در بیان شعر عرفی وقت آن خوش گر فتد لفظ را بر لب بپیچد، شأن مضمون بشکند