عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزه دوست احتیاجش به دم عیسی مریم باشد گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق واگذارید که این نکته مسلم باشد عقل را کردهام از مغلطه خاموش، بلی خرقه بیادبان است که ملزم باشد عرفی از گریه نیاساید توفان، برخیز جم و کی نیست که او را غم عالم باشد