عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منصور و ان الحق ردن و دار و دگر هیچ ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ گر راه به مراسم کده عشق بیابی الماس بنه بر دل افگار و دگر هیچ بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ کای وای ز محرومی دیدار و دگر هیچ از کعبه گر این بار برونام بگذارند ناقوس به دست آرم و زنار و دگر هیچ عرفی به غلط شهره به زرق است ببینید صد گل زده بر گوشه دستار و دگر هیچ