عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نزدیک لب رسانده شکستیم جام صلح دشمن غیور بود نبردیم نام صلح ناکرده صلح چشم نمودی و این سزاست آن را که اعتماد کند بر دوام صلح دیری است که از زیارت ما بهره مند نیست بت خانه عداوت و بیت الحرام صلح آنان که حسن و عشق موافق شناختند بر جنگ لایزال نهادند نام صلح از شوق میتپید و ز بیم تو عمرها مرغ دل رمیده نمیگشت رام صلح ای دور باش غمزه رهم ده که بهر شوق گیرم ز التفات نهانش پیام صلح عرفی تمام عمر ستم دید و صبر کرد هرگز نیافت مرغ تلافی به دام صلح