عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چراغ عشق به گلخن شود دلیل مرا شبی به گلخن خود میبرد خلیل مرا ز باغ وصل ثمر خواهم آن قدر که دهند کجا نظر به کثیر است و یا قلیل مرا روای مگس به مگس ران مساز محتاجم که منفعل نکند بال جبرییل مرا علاج تشتگیام خون دل کند ور نه ز روی لب گذرد بند سلسبیل مرا چه گونه باورم آید ز اهل حسن وفا نکرده حسن تو ملزم به صد دلیل مرا فغان ز جلوه جنت که با سخاوت عشق به بر فشاندن جان میکند بخیل مرا دلم ز جور خسیسان الم کشد ور نه نمیگزد ستم مردم اصیل مرا کجاست عرفی مجنون که تازیانه او ز کوی عقل بدارد هزار میل مرا