عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش دل ناگشته سیر از وصل او بیهوش گشت لیک شادم کز فغان در محفلش خاموش گشت مردهام زین غم که ناگه نیشها در وی خلد دوش چون دل با خیال دوست هم آغوش گشت آن که دوش و دست او سجاده و تسبیح داشت جام میبر کف برون آمد، سبو بر دوش گشت جان و دل دیدند هر گه با لقایش در سخن این تمامی چشم گردید، او سراسر گوش گشت من خدنگ ناله شب دزدیدم از لذت به دل غافلان گویند عرفی از فغان خاموش گشت