عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
موج زن در دل خیال آن لب میگون گذشت آب حیوان بین که از دریای آتش چون گذشت تا دلی آوردم و این فتنهها بر داشتم از گرانباری چه ها بر خاطر گردون گذشت با من گریان چه داری، رو که تا نزدیک من هر قدم میباید از صد دجله و جیحون گذشت در درون باغ عشرت عمرها بگذشت، لیک عمر دیگر در پریشانی هم از بیرون گذشت کاروان عمرها کش نوشدارو بار بود دایم از سیلاب زهر و جویبار خون گذشت نقش پا بنمایدت گر زانکه پی گم میکنی کز کدامین طرف عرفی آمد و مجنون گذشت