عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صومعه دیدم به جز مشتی بروت باد نیست جز عصای آبنوس و شانه شمشاد نیست بینفس ارباب معنی زندگانی میکنند لیک یک مو بر تنای جمع بیفریاد نیست وصف جنت کم کنای رضوان که در بستان عشق سرو و سوسن بیشمار است و یکی آزاد نیست تهنیت جز در مصیبت پیش ما عیب است، عیب عید را در شهر ما رسم مبارک باد نیست دانه طاووس کمتر بین که در گلزار عشق غیر بلبل صید دام و دانه صیاد نیست در جهان دوستی و در زبان دوستان این لغت کز وی بیابی معنی بیداد، نیست بیستون ما ز فیض نور حسن آیینه است تیشهای بازیچه اینجا در کف فرهاد نیست عاقبت سوز آتش عرفی به دوزخ حیف نیست گر وجود اهل خاکستر به روی باد نیست