عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای پندگو دلم مخراش این فسانه چیست مردم ز غیرت، این سخن مجرمانه چیست نازم به توسن ستم او که هیچ گاه آگه نشد که چاشنی تازیانه چیست گر غمزهات مراد اسیران نمیدهد حور و ملک شهید درین آستانه چیست طوف حریم کعبه دل فیض میدهد ای زایر حرم غزض از طوف خانه چیست نالم چنان به درد کزو خون چکد، ولی دل گویدم چه نغمه بود، این ترانه چیست من مست غوطه در ته دریای آتشم آگه نیم که شعله کدام و زبانه چیست عرفی شکایت از ستم یار بیغمی است شرمی ز اهل درد بدار، این فسانه چیست