عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیست از مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست عهد پیش از خاطرم شد، عشق گویا بنگرم بیوفاییهای بخت و شوخی سیاره چیست چارهای آخر ضرور است از پی تحصیل درد من ندانم هر که میداند بگوید چاره چیست آن که میدزدد نزاکت نام مرهم از تنش کی شناسد شکر زخم غمزه خونخواره چیست آن که چین آستینها را برابر میکند چون بداند ذوق چاک دامن صد پاره چیست عرفی اینها با که گویی عشق میبازد ز تو زود خواهی گفت کاین بیهوده کفاره چیست