عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رو چه میخواهی دلا، ناز استغناست، هست بیوفا تنهاست وارد، رنجش بیجاست، هست ای که گویی با اسیران شیوههای او چه هاست ناز مست و عشوه مست و هر جه آزادست هست حال ما آن نازنین گر چه بداند نیست، لیک هر قدر گویند مستغنی و بیپرواست، هست چو فروزی عالمی را، وه چه کم داری ز حسن چهره زیباست، داری، قامت رعناست، هست درد او در سینه میماند، چه غم گر جان برد آن چه ما را باعث آن آرمیدن هاست، هست عرفی از بزمت اگر زاری کند بیوجه نیست ناله بیاختیار و گریه بیجاست، هست