عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در محبت درد اگر پیچد دوا بسیار هست ریش اگر ناسور شد الماس در بازار هست گر ز لطفم نا امید، امیدوارم در عتاب گر ندارم سبحه بر کف، بر میان زنار هست شستن لوح گنه دستور ابر رحمت است ور نه سیل اشک عذر و آب استغفار هست ای طبیب همت احسانی که در شهر امید نیست درمانی و در هر گام صد بیمار هست درس معنی را کهن اوراق کس در کار نیست دیده بگشا کاین رقم بر هر در و یوار هست معنی زنار بستن گر مقید بودن است در درون خرقه روح الامین زنار هست نیست غم گر یاسمن ور سنبلم در باغ نیست تا به رقبت بشکنم، در دیده دل خار هست عرض جنت کم دهای رضوان، که در بستان عشق میوه تلخ و گل پژمردهای در کار هست گر دلم بشکست و خونم تلخ، عرفی، باک نیست دیده زهر آشنا و گریه بسیار هست