عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هست ور سبو از میتهی گردد خمار و خواب هست ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باش غم ز بیباکی ندارم ورنه خود اسباب هست گر نمیارزم به وصلت ز آرزو منعم مکن در دل عاشق هزاران مطلب نایاب هست از خیالت هر شبم بام در دل روشن است ماه گو طالع مشو در کوی من مهتاب هست ابله آن بیدرد کاندیشد که اهل عشق را عافیت با مردن و کاسودگی در خواب هست منت دو قطره آبای دیده بر من تا به کی در سفال هر سگی گو جرعهای زین آب هست دل تهی کن عرفی این غم را به دل نتوان گذاشت دوستان را گر نباشد دشمنان را تاب هست