صفرا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفرا کردن . [ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از خشم کردن و اعراض نمودن باشد. خشم کردن . (انجمن آرای ناصری ) : حاسد ملعون چرا خرم دل و خندان شود گر زمانی بخت خواجه تندی و صفرا کند. منوچهری . وز راز خدا اگر نه ای آگه بر حجت دین چرا کنی صفرا. ناصرخسرو. مرد را سودای دانش در دل و در سر شود چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند. ناصرخسرو. روز و شب تو از شب و روز او بهتر ز چیست خیره مکن صفرا. ناصرخسرو. صفرا چه کنی رحم کن ای بدر منیر پای تو گرفته ست رهی دستش گیر. ابوالفرج رونی . سودائیست بخت و نگویم که هر زمان جرمی نکرده بر من صفرا کند همی . مسعودسعد. چو بیمارت کند یزدان طبیبان را کنی حاضر اگر گویم که سودا می پزی بر من مکن صفرا. مطرزی . منم در کام این ایام سکّر چرا بر من کند بیهوده صفرا؟ جمال الدین عبدالرزاق . باده با ما کم خوری و طرفه آنک عربده همواره باما می کنی ور همی گویند با تو این سخن خشم می گیری و صفرا می کنی . فخرالدین هروی . ز بس که بر من بیچاره چرخ صفراکرد ز آهن است دلم گر نگشت سودائی . محمدبن مؤید. دم مزن خون می خور و صفرا مکن پشه ای با باد غوغا چون کنی . عطار. ای باد برقع برفکن آن روی آتش ناک را ای دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را. امیرخسرو (از آنندراج ). ◄ استفراغ و قی کردن . (برهان ).