صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هستی دنیای فانی انتظار مردن است ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است تلخی مرگ طبیعی نیست جز ترک خودی بیخودی این زهر را بر خود گوارا کردن است کام دل نتوان گرفتن از جهان بیروی سخت آتش آوردن برون از سنگ، کار آهن است جلوهها دارد به چشم خاکیان دنیای دون خودنمایی ذره ناچیز را در روزن است کعبه جویان زحمت شبگیر بیجا میکشند چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است از شکایت رخنه دل میشود ناسورتر بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است باده گلرنگ خوردن در کنار لاله زار بر سر خاک شهیدان شمع روشن کردن است برگ سبزی نیست گردون را که زهرآلود نیست روزی بیمنت این خوان، دل خود خوردن است بیدل روشن ندارد نور آگاهی حواس دل چو نورانی است هر مویی چراغ روشن است هر کسی آنجاست از عالم که میباشد دلش بلبل ما در قفس چون غنچه گردد گلشن است پیش غافل کاروان عمر چون ریگ روان مینماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است مرگ را خواند به خود بانگ خروس بیمحل هر که بیجا حرف میگوید سزای کشتن است تنگدستان را ز قید جسم بیرون آمدن راهرو را کفش تنگ از پای بیرون کردن است پیش چرخ آهنین دل، عرض درد خویشتن حلقه دیگر به زنجیر جنون افزودن است از نفاق دوستان، دشمن گوارا میشود مرهم خاری که رو پنهان نماید سوزن است از تن خود جامه کن چون سرو دایم سبز باش فال عریانی لباس عاریت پوشیدن است داغ عالمسوز ما را ناخنی در کار نیست آتش خورشید صائب بینیاز از دامن است