صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است پای خواب آلود را منزل کنار دامن است واصلان از شورش بحر وجود آسودهاند ماهیان را موجه دریا دعای جوشن است وقت عارف را نسازد تیره این ماتم سرا خانه روشن میکند آیینه تا در گلخن است برنمی دارند چشم از رخنه دل اهل دید گرچه از هنگامه رنگین جهان چون گلشن است گر بود در خانه صد نقش و نگار دلفریب مرغ زیرک را همان منظور چشم روزن است راه بسیارست مردم را به قرب حق، ولی راه نزدیکش دل مردم به دست آوردن است دشمنان را چرب نرمی مینماید سازگار در چراغ لاله و گل اشک شبنم روغن است شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشت خون خود را میخورد خاری که در پای من است ایمن از خواب پریشان حوادث نیستم چون سبو از دست خود هر چند بالین من است اهل معنی را به جولانگاه دعوی کار نیست ورنه میدان سخن امروز صائب از من است