صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است وقت ما از رخنه سهلی پریشان میشود جنت در بسته ما خانه بیروزن است دست شستن از حیات عاریت در زندگی قطره خود را به دریای بقا پیوستن است نور میگردد غذا در جسم پاک قانعان خانه زنبور از شهد مصفا روشن است جاهلان را پرده پوشی نیست بهتر از سکوت پای خواب آلود بیدارست تا در دامن است رزق برق است آنچه میداری دریغ از خوشه چین خرمنی کز باد دستی جمع گردد خرمن است دل درون سینه من همچو پیکان در بدن مینماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است بهر عبرت چشم صائب میگشایم گاه گاه ورنه باغ دلگشای من نظر پوشیدن است