شکوهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکوهیدن . [ ش ِ دَ ] (مص ) ترسیدن . بیم بردن . واهمه کردن . (ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ).ترسیدن . (غیاث ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ فارسی معین ). واهمه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ترسیدن . هراسیدن . شکهیدن . بیمناک شدن . (یادداشت مؤلف ) : اشتر گرسنه کسیمه خورد کی شکوهد ز خار چیره خورد. رودکی . همیشه یعقوب از عیص همی شکوهیدی ازبهر آنکه عیص گفته بود هر کجا من یعقوب را ببینم، بکشم . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ... گفت اصلح اﷲ الامیر واﷲ که من بددل نیم و از او نمی شکوهم ولیکن ترسم که اندر تو سخنی گوید و من احتمال نتوانم کرد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). مردی بود از فرزندان هرون ...حربتی داشت برفت و یکی مرد یافت با زنی خفته، حربه ای بزد و هر دو بر هم بدوخت و بکشت ... پس بنی اسرائیل بشکوهیدند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). نباید شکوهید از ایشان به جنگ نشاید کشیدن ز پیکار چنگ . فردوسی . خورشید زر خویش به کوه اندرون نهد کز دور چشم او بشکوهد زمنکری . فرخی . تواضع کرد بسیارو مرا گفت ز من مشکوه و بی آزار بگذر. لبیبی . نه بشکوهد دل من زآن سپاهت نه نیز امید دارد در پناهت . (ویس و رامین ). نه از مردم بترسی نه ز یزدان نه از بندم شکوهی نه ز زندان . (ویس و رامین ). سخنی در گوش بنده افکنده که از آن سخت بشکوهید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٩). خوارزمشاه چون لشکر سلطانی بدید اول بشکوهید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٨). من به معما مصرح بازنمودم که این خداوند را کار ناافتاده بشکوهیده وگر ممکن گردد تا به لاهور عنان باز نخواهد کشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٥). به جواب که از سوری رسیده نسختی یافته اند ولیکن نیک می شکوهند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٨٥). قوم محمودی از این فروگرفتن علی نیک بشکوهیدند و دامن فراهم گرفتند. (تاریخ بیهقی ). کسانی که خواجه از ایشان آزاری داشت نیک بشکوهیدند و بوسهل زوزنی بادی گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٩). جهانداران ز خشم او شکوهند چو غمازان شکوهند از عیاران . قطران (از جهانگیری ). قول چون یار عمل گشت مباش ایچ به رنج مرد چون گشت شناور نشکوهد ز حباب . ناصرخسرو. اسکندر عظیم بشکوهید از آن لشکر و فیلان بی قیاس . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). دل شاه اسکندر پاره ای می شکوهید از آن سپاه و قامتهای ضخیم زنگیان . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). کوه اگر پر ز مار شد مشکوه سنگ و تریاک هست هم در کوه . سنایی . چون والی یا امیری که به پارس رود باسیاست و هیبت باشد همگان از وی بشکوهند و زبون و مطیع گردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٦٩). و غنیمتهای بی اندازه برداشت و همه ٔ ملوک جهان از وی بشکوهیدند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٥٠). با لشکری که از وطأت ایشان زمین میلرزید و کوه می شکوهید. (راحةالصدور راوندی ). شکوهید دارا ز نزلی چنان حسد را بر او تیزتر شد عنان . نظامی . چو خاقان خبر یافت زآن بخردی شکوهید از آن فرّه ٔ ایزدی . نظامی . شه از خلوتی آن چنان خواستن شکوهید در خلوت آراستن . نظامی . و رجوع به مترادفات کلمه شود.
شکوهیدن . [ ش ُ دَ ] (مص ) اظهار بزرگی کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ خطی ). عظمت خویش اظهار کردن . (غیاث ). اظهار بزرگی و جاه و جلال کردن . احتشام یافتن . محترم شدن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شکوهیدن کسی را ؛ احترام کردن او را. (یادداشت مؤلف ) : یکی گوید بنشکوهید ما را ز بهر آنکه نپسندید ما را. (ویس و رامین ). ◄ محترم و بزرگوار شدن . ◄ با حسن و جمال شدن . (از ناظم الاطباء). زیبا شدن . (آنندراج ) (برهان ) (فرهنگ خطی ). ◄ گوش به سخن کسی دادن . اطاعت و احترام کردن .(ناظم الاطباء). گوش به سخن انداختن . (برهان ) (آنندراج ). ◄ باوقار بودن . (ناظم الاطباء).