شکرریز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرریز کردن . [ ش َ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نثار. نثار کردن . (یادداشت مؤلف ) : بر چهره ٔ آن بت دلاویز کردند به تنگنا شکرریز. نظامی . که با شیرین چه بازی کرده پرویز عروس اینجا کجا کرداو شکرریز. نظامی . از شکر توشه های راه کنم تا شکرریز بزم شاه کنم . نظامی . به گوهرکنی تیشه را تیز کن عروس سخن را شکرریز کن . نظامی . ◄ سخنان شیرین گفتن . شیرین زبانی کردن : زبان بگشاد با عذری دلاویز ز پرسش کرد شیرین را شکرریز. نظامی . وگر گوید کنم زآن لب شکرریز بگو دور از لبت دندان مکن تیز. نظامی . ◄ معانی نغز و پرمغزآوردن . (از یادداشت مؤلف ). آوردن الفاظ و معانی استوار و منسجم : سر کلک را چون زبان تیز کرد به کاغذ بر از نی شکرریز کرد. نظامی . ◄ نواهای خوش وفرح بخش برآوردن . (یادداشت مؤلف ) : مطربان تو چو بر عود شکرریز کنند روح را مغز معطر بود و لب شیرین . سلمان ساوجی (از آنندراج ).