شکرریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرریز. [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ] (نف مرکب ) شکرافشان . شکرریزنده . که شکر بریزد. که از او شکر ریزد، مثل نیشکر. (از یادداشت مؤلف ) : یا ابوبکر تویی چون قصب شکّرریز وین یکی مؤذن خام آمده ای از خرغون . منجیک . ◄ هر چیز شیرین، چون خنده و تبسم و غیره . کنایه از شیرین و شکرین . (از یادداشت مؤلف ). سخت شیرین و دلاویز : چون شکرریز خنده بگشاید خاک تا سالها شکر خاید. نظامی . لب از ناردانه دلاویزتر زبان از طبرزد شکرریزتر. نظامی . از لب شکر طبرزدآمیز در بوسه طبرزدی شکرریز. نظامی . زآن غالیه دان شکّرانگیز مه غالیه ساز و گل شکرریز. نظامی . ◄ قناد و حلوایی . (آنندراج ) (انجمن آرا). شخصی را گویند که از چیزها شکر سازد، و او را به عربی قناد خوانند. (از ناظم الاطباء) (برهان ). ♦ امثال : هیچ حلوایی نشد استادکار تا که شاگرد شکرریزی نشد. ؟ (از یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ مرکب ) خوانندگی و گویندگی . (ناظم الاطباء) (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). آواز خوش . (آنندراج ) (انجمن آرا) : شکرریز آن عود افروخته عدو را چو عود و شکر سوخته . نظامی . ◄ سخن شیرین . (آنندراج ) (انجمن آرا). کلام شیرین و فصیح و بلیغ و شعر. (از برهان ). ◄ (نف مرکب ) رنگین و پرنعمت . پر از نعمتهای رنگین و شیرین . (از یادداشت مؤلف ) : در شکرریز سور او بنشست زهره را با سهیل کابین بست . نظامی . شکرریز بزمی دگر ساختم . نظامی . ◄ دارای سخن شیرین و خوش . شیرین سخن . خوش نغمه . که آواز خوش آورد : شمس شکرریز تویی مفخر تبریز تویی . مولوی . مجنون به جواب آن شکرریز بگشاد لبی طبرزدانگیز. نظامی . به سحری کآتش دلها کند تیز لبش را صد زبان هر صد شکرریز. نظامی . چو بر دستان زدی دست شکرریز بخواب اندر شدی مرغ شب آویز. نظامی . ◄ شیرین حرکات . (یادداشت مؤلف ) : جای پرهیز است در کوی شکرریزان گذشت یا به ترک دل بگویا چشم بر روزی مکن . سعدی . ◄ خوش طبع و بذله گوی . (برهان ) (ناظم الاطباء). لطیفه گوی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مرکب ) لب خوبان . (برهان ). لب معشوق . (ناظم الاطباء). ◄ نثار را گویند که در عروسی بر سر دامادو عروس کنند، و آن بجهت میمنت و شگون حلوا و شکر بوده . (آنندراج ) (انجمن آرا) (از برهان ) (از غیاث ) (ازناظم الاطباء). نثار شکر. نثار کردن شکر. (یادداشت مؤلف ) : ما و شکرریز عیش کز در خمار نامزد خرّمی به بام برآمد. خاقانی . در شکرریز تو عروس سخن نی مصریش خاطب هنر است . خاقانی . شب طلاق خواب داده دیده بانان بصر تا شکرریز عروسان بیابان دیده اند. خاقانی . زرگر به گاه عید زرافشان کند ز شاخ واجب کند که هست شکرریز دخترش . خاقانی . در شکرریز نوعروس بقا بهر خسرو نشانه بستانیم . خاقانی . شکرریز عروسی چون کنم ساز بیارم در شبستانش بصدناز. نزاری قهستانی (از انجمن آرا). شکرریز تو را شکّر تمام است که شیرین شهد شد وین شهد خام است . نظامی . آنجا که دلاله حفصل و هیز بود آنجا چه جهیز و چه شکرریز بود. مولوی . ◄ بعضی گویند آنچه از خانه ٔ داماد به خانه ٔ عروس فرستند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). ◄ ظاهراً کنایه از عروسی و سور است که در آن بر سر عروس و داماد نثار کنند. (از یادداشت مؤلف ). کنایه از جلوه کردن است، چه وقت جلوه و نکاح بر سر عروس و دامادشکرریزی کنند. (غیاث ) : هرکه او اندر شکرریز کسان شادی نکرد دان که روز مرگ ایشان هم نباشد سوگوار. سنایی . ◄ کنایه از گریه ٔ شادی باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : در شکرریزند اشک خوش که گردون را به صبح همچو پسته سبز و خون آلود و خندان دیده اند. خاقانی (از آنندراج ). ♦ شکرریز طرب ؛ کنایه از گریه ٔ شادی باشد. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (برهان ).