شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۳۶ - مکتب طبیعت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری که راه آدم و حوا زده است دیو و پری به پرده داری شب بود عیب ما پنهان ولی سپیده دمان میرسد پرده دری سرود جنگل و دریاچه سنفونیهایی است برون ز دایره درک و رانش بشری به باغ چهچه سحر بلبلان سحر به کوه قهقه شوق کبکهای دری زمینه ایست سکوت از برای صوت و صدا ولی سکوت طبیعت ز بان لال و کری از آن زمان که دلم در به در ترا جوید حبیب من چه دلی دادهام به در به دری سرشک و دیده جمال تو مینمایندم یکی به آینه سازی دگر به شیشه گری به تیر عشق تو تا سینهها سپر نشود چه عمرها که به بیهوده میشود سپری پناه سایه آزادگی است بر سر سرو که جور اره نبیند به جرم بیثمری تو شهریار به دنبال خواجه رو تنها که این مجامله هم برنیامد از دگری