شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۳۷ - پریشان روزگاری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری روزگاری دست در زلف پریشان توام بود حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام آهوی چشم توای آهوی از مردم فراری گر نمیآئی بمیرم زانکه مرگ بیامان را بر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری خونبهائی کز تو خواهم گر به خاک من گذشتی طره مشکین پریشان کن به رسم سوگواری شهریاری غزل شایسته من باشد و بس غیر من کس را در این کشور نشاید شهریاری