شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۳۵ - دیوانه و پری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بیبال و پری خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت اینهمه عمر به بیحاصلی و بیخبری دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت تا به هوش آمدم از ناله مرغ سحری باش تا هاله صفت دور تو گردمای ماه که من ایمن نیم از فتنه دور قمری منش آموختم آئین محبت لیکن او شد استاد دل آزاری و بیدادگری سرو آزادم و سر بر فلک افراشتهام بیثمر بین که ثمردارد از این بیثمری شهریارا به جز آن مه که بری گشته ز من پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری