شهربند شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهربند شدن . [ ش َ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ◄ محاصره . (یادداشت مؤلف ). محاصره شدن . در حصار شدن . محصور شدن : من که در این دایره ٔ دهربند چون گره نقطه شدم شهربند. نظامی . کشیده در آن شهر کوهی بلند شده مردم شهر ازو شهربند. نظامی . مجموع میوه ها و... [ در آمل ] فراوان باشد... چنانچه اگر شهربند شود هیچ چیز از بیرون احتیاج نباشد. (نزهة القلوب ). ◄ محبوس شدن . زندانی شدن : وآن دم که یغلق عزمات تو برگشاد در جعبه شهربند شود تیر آرشی . اخسیکتی . نظامی که در گنجه شد شهربند مبادا ز اسلام نابهره مند. نظامی . از آنجا که شه را نیامد پسند چو سایه پس پرده شد شهربند. نظامی . ◄ مقیم شدن . اقامت کردن : تا من آنجا که شهربند شوم ازبلندیت سربلند شوم . نظامی .