شهربند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ)<BR>۱- (اِمر.) دیوار دور شهر.<BR>۲- زندان.<BR>۳- (ص مر.) زندانی.<BR>۴- کسی که در محاصره افتاده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ) ۱- (اِمر.) دیوار دور شهر. ۲- زندان. ۳- (ص مر.) زندانی. ۴- کسی که در محاصره افتاده باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهربند. [ ش َ ب َ ] (اِخ ) نام دهی از نور به مازندران . (ترجمه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص ١٤٩).
شهربند. [ ش َ ب َ ] (ن مف مرکب ) بندشده در شهر. محصور و مقید در شهر. مقید و محبوس . (غیاث اللغات ). کنایه از زندانی است . (آنندراج ). آنکه او را به اقامت در شهری معلوم مجازات کرده اند. محبوس که تنها در شهر معینی تواند زیست و بخارج نبایدش رفتن . که محکوم است از آن شهر بیرون نرود. موقوف از جانب حاکم در شهری معین . (یادداشت مؤلف ) : چنانچه آنجا [ غزنین ] شهربند باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧). پس از خوارزمشاه آلتونتاش را با بند بر اثر وی ببردند تابه لهور شهربند باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١١). وفا از شهربند عهد رسته ست که اینجا خانه در کویی ندارد. خاقانی . شهربند فلکم بسته ٔ غوغای غمان چون زیَم گر بمن از اشک حَشَر می نرسد. خاقانی . شهره مرغی بشهربند قفس قفس آبنوس لیل و نهار. خاقانی . من شهربند لطف توام نه اسیر شروان کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم . خاقانی . چون شیرویه ٔ شوم که قباد گویند پدر خویش خسرو را بکشت ... او را ذلیل گردانید به اصطخر فرستاد و شهربند فرمود. (تاریخ طبرستان ). چون دید پدر که دردمنداست در عالم عشق شهربند است . نظامی . در آن زندانسرای تنگ میبود چو گوهر شهربند سنگ میبود. نظامی . اگرچه داستانی دلپسند است عروسی در وقایه شهربند است . نظامی . حصار فلک برکشیده بلند در او کردی اندیشه را شهربند. نظامی . که روزی فرج یابد از شهربند بلندیت بخشد چو گردد بلند. سعدی . سر در جهان نهادمی از دست او ولیک از شهر او چگونه رود شهربند او. سعدی . ◄ در قید. پایبند. گرفتار : ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم . سعدی . شهربند هوای نفس مباش سگ شهر استخوان شکار کند. سعدی . ◄ (اِ مرکب )زندان . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ حصار. (غیاث اللغات ). حصار و دور شهر و دیوار گردشهر که آنرا شهرپناه گویند. (آنندراج از بهار عجم ).باروی شهر و حصار شهر. (ناظم الاطباء) : قران اندرآمد بکوه سپند بدید آن همه اردوی و شهربند. اسدی . درین چنبر که محکم شهربندیست نشان ده گردنی کو بی کمندیست . نظامی . من که در شهربند کشور خویش بسته دارم گریزگه پس و پیش . نظامی . ◄ کنایه از جسم و کالبد است : به سقراط گفتند کای هوشمند چو بیرون رود جان ازین شهربند... نظامی . بپای جان توانی شد بر افلاک رها کن شهربند خاک برخاک . نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس بارو، حصار زندان، محبس (متضاد: آزاد، رها)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی