شستک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شستک . [ ش َ ت َ ] (اِ مصغر) (اصطلاح عامیانه ) آلت چرمین که مأبونان برای دفع حکه بکار برند.(غیاث اللغات ). مرکب از شست به معنی ابهام و «کاف » نسبت . به اصطلاح لوطیان چیزی باشد از عالم چرمینه که مأبونان مثل زنان سعتری در کمر بندند و سرش در مأبونه فروکنند تا رفع حکه شود. (آنندراج ) : خدانکرده به شستک چگونه بنشینم نعوذ باﷲ با ابنه چون شوم محشور. شرف الدین شفایی (از آنندراج ). رئیس قوم شوی تا میان همکاران بیا به شستک بالابلند من بنشین . شرف الدین شفایی (از آنندراج ). از شستک و ته بندی و چرمینه و پرزه انباشته ای کیسه و انبان دیوثی . شرف الدین شفایی (از آنندراج ). ◄ گویند شستک جماعی است که برسر شست پا نشسته کنند. (از آنندراج ) : در گشودن باعث رسوایی است کی مجال شستک و سرپایی است . نعمت خان عالی (از آنندراج ). ◄ مطلق جماع . ◄ زنی که یکبار با او به اجرت جماع کنند. (آنندراج ). ◄ شرم مرد.(از غیاث اللغات ).