شسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شسته . [ ش ِ / ش َ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مخفف نشسته . (یادداشت مؤلف ). نشسته . (فرهنگ فارسی معین ) : بپرسید کآن سبز ایوان بپای کدام است تازان و شسته بجای . اسدی . من شسته به نظاره و انگشت همی گز و آب مژه بگشاده و غلطان شده چون گوز. سوزنی . شسته در باطن میان گلستان ظاهراً خاری میان دوستان . مولوی . جوق جوق مبتلا دیدی نزار شسته بر در با امید و انتظار. مولوی . حاصل آن کودک بر آن تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار. مولوی . اینهمه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بهر این عوض . مولوی . سواد و شام در پیش مه نو چو لیلی شسته در پهلوی مجنون . امیرخسرو دهلوی .
شسته . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) پاک شده با آب . (ناظم الاطباء). آب کشیده . پاکیزه . ج، (برای اشخاص ). شستگان . (فرهنگ فارسی معین ). مغسولة. مغسول . رحیض . مرحوض . (یادداشت مؤلف ). غسیل . غِسّیل . (منتهی الارب ). مغسول . (منتهی الارب ) : دهان دارد چو یک پسته لبان دارد به می شسته جهان بر من چنین بسته بدان پسته دهان دارد. شهید بلخی . پس حسویی باید ساخت از کرنج شسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بگیرند چلغوزه ٔ پاک کرده ده درمسنگ ... حلبه ٔ شسته و تخم کتان ... از هریکی پنج درمسنگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آرد جو به حریر بیخته و شسته . (ذخیره خوارزمشاهی ). ♦ دست شسته بخون ؛ سخت جنگجو. کشنده ٔ دشمن : سپاهی برآمد ز زابل برون چو شیران همه دست شسته بخون . فردوسی . ♦ روی شسته ؛ پاکیزه روی : دگر روز کاین روی شسته ترنج چو ریحانیان سر برون زد ز کنج . نظامی . ۩ صرف نظر کرده : به آیین عروسی شوی جسته وز آیین عروسی روی شسته . نظامی . ♦ شسته رو ؛ شسته عذار. (آنندراج ) : خرمنی گل ولی به قامت سرو شسته رویی ولی به خون تذرو. نظامی . شسته رویان چو روی گل شستند چون سمن بر پرند گل رستند. نظامی . رجوع به ترکیب شسته عذار شود. ♦ شسته عذار ؛ کنایه از صاف و ساده روی . (آنندراج ) : آن را که ز کیفیت دیدار خبر یافت هر شسته عذاری به نظر عالم آبست . صائب تبریزی (از آنندراج ). ♦ شسته کرباس ؛ ظاهراً کرباسی که برای آب رفتن پیش از دوختن آن را می شویند : شسته کرباس که پرداخته درمی پیچند کاغذی دان که ز قرطاس بپیچد طومار. نظام قاری . ♦ ناشسته روی ؛ که روی خود را نشسته باشد. نامسلمان که وضو نگیرد : مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدنداز در و دشت و کوی . سعدی (بوستان ). ♦ امثال : فلان نَشُسته پاک است . (یادداشت مؤلف ). ◄ پاک شده . طاهر. مطهر. تطهیرشده . خالی شده . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شسته دست ؛ دست شسته . دست پاک شده : دست از طمع بشویم پاک آنگهی آن شسته دست بر سرکیوان کنم . ناصرخسرو. ♦ شسته رفتگی ؛ پاک و پاکیزگی : بدین شسته رفتگی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب «شسته و رفته » و «شسته رفته » شود. ♦ شسته رفته ؛ شسته و رفته . پاک و پاکیزه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب شسته و رفته شود. ♦ شسته شدن ؛ پاک شدن . (ناظم الاطباء). ♦ شسته مغز از خرد ؛ که عقل و خرد از وی دور شده باشد : بدو گفت کای شسته مغز از خرد به پرگوهران این کی اندر خورد. فردوسی . ♦ شسته و رُفته ؛ در تداول عامیانه، پاک و پاکیزه . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ترکیب شسته رفته شود. ۩ آماده و مهیا. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شسته و روفته ؛ شسته و رفته . شسته رفته . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب «شسته رفته » و «شسته و رفته » شود. ◄ پاکیزه و آراسته و آماده . (ناظم الاطباء). ♦ شسته گفتگو ؛ گفتگوی صاف و بلاغت آمیز. (آنندراج ). مکالمه ٔ صاف و بی غش . (ناظم الاطباء). ◄ پاک . بی آلایش . پاکدامن و پاکیزه : چو آلوده ای بینی آلوده ای ولیکن سوی شستگان شسته ای . ناصرخسرو. سر و تن بشستند و دل شسته بود که دشمن به بند گران بسته بود. فردوسی . ◄ تصفیه شده : مس سوخته و شسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ارزیز سوخته و شسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گوشت خربزه و اسفیداج شسته و مرداسنگ و قیمولیا وسرکه ضمادی قوی است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ بی آهار: اطلس شسته ؛ قسمی اطلس بی آهار و نرم . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) دستمال و روپاک و رومال . (ناظم الاطباء). دستارچه . (فرهنگ فارسی معین ).روپاک و دستارچه که معرب آن شستجه است . (برهان ) (ازانجمن آرا) (از آنندراج ).