شامگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شامگه . [ گ َه ] (اِ مرکب، ق مرکب ) مخفف شامگاه . رجوع به شامگاه شود : روز تا شامگه از بهر سر خوان ترا در یخ کوفته متواری بنشست فقاع . سوزنی . شامگه زین سر نه عاشق، کاستان بوسی شدم صبح دم زآن سر نه خاقانی که خاقان آمدم . خاقانی . هشتم ذیحجه در موقف رسیده چاشتگاه شامگه خود را بهفتم چرخ مهمان دیده اند. خاقانی . از پس هر شامگهی چاشتی است آخر برداشت فروداشتی است . نظامی .