سکنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س کُ) [ = سه + کنج ] (ص.) لب و دهانی که دارای سه کنج باشد، لب شکری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ کَ یا س کُ) (اِ.) ۱- سرفه. ۲- خراش. ۳- گزندگی.
(س کُ) [ = سه + کنج ] (ص.) لب و دهانی که دارای سه کنج باشد، لب شکری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکنج . [ س ِ ک ُ ] (اِ) سرفه کردن و آواز بگلو آوردن . (رشیدی ) (برهان ) (آنندراج ). ◄ تراش که از تراشیدن است . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (رشیدی ). ◄ گزیدن که از گزندگی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (رشیدی ).
سکنج . [ س ُ ک ُ ] (اِ) گندیدگی دهن و بوی دهان و به عربی بَخَر خوانند. (غیاث ) (برهان ) (آنندراج ). ◄ (ص ) شخصی را نیز گویند که بوی دهان داشته باشد. (برهان ) .
سکنج . [ س َ ن َ ] (اِ) سنگی باشد سیاه و سبک و بوی قیر کند و آن را از شام آورند از وادیی که آن وادی را درین زمان وادی جهنم خوانند. (برهان ).