سپیدکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیدکار. [ س َ / س ِ ] (ص مرکب ) آنکه کار او سپید کردن جامه باشد. گازر. جامه شوی . ◄ کنایه از مردم نیکوکار و صالح و نیکومدار و جوانمرد. (برهان ) (شرفنامه ) (غیاث ). ضد سیاه کار. (انجمن آرا) : سپیدکار و سیه کار دست و زلف تواَند تو بی گناهی از این دو دو ای ستیزه ٔ ماه . سوزنی . ◄ کنایه از منافق و دوروی . (آنندراج ). ریاکار و بدباطن و منافق . (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٨٨). بیشرم . بیحیا. شوخ : صد راز جور چرخ کبود سپیدکار دل را چو حاسد تو سیه شد چو قار چشم . ازهری مروزی . چون کس بروزه در تو نیارد نگاه کرد از روزه چون حذر نکنی ای سپیدکار؟ فرخی . سپیدکار سیه دل سپهر سبزنمای کبودسینه و سرخ اشک و زردرویم کرد. خاقانی . در دهر سیه سپیدم افکند بخت سیه سپیدکارم . خاقانی . جهان سپیدکار گلیم سیاه در سر کشید و زمانه ٔ جافی رداء فیلی و چادر کحلی بر دوش افکند. (از تاج المآثر). به که ما را بقصه یار شوی وین سیه را سپیدکار شوی . نظامی (هفت پیکر ص ١٤٨). روز روشن سپیدکار بود شب تاریک پرده دار بود. نظامی . خصم سپیدکار سیه دیده ٔ ترا بادا سیاه گشته به دود عذاب روی . سلمان ساوجی .