سپیدکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.) نیکوکاری، درستکاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) نیکوکاری، درستکاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیدکاری . [ س َ / س ِ ] (حامص مرکب ) سپید کردن . عمل سپید کردن . گازری : بدست تو چو شفق تیغ سرخ روی و هنوز سپیدکاری روز و سیه گلیمی شام . ظهیر فاریابی (از شرفنامه ). ◄ سپید کردن . روشنی دادن . روشن بودن : شب چو نقش سیاه کاری بست روزگار از سپیدکاری رست . نظامی (هفت پیکر ص ٢٣٩). ◄ منافقی . دورویی : یا باش دشمن من یا دوست باش ویحک نه دوستی نه دشمن اینت سپیدکاری . منوچهری . با همه سرزدگی و سیه رویی که از سپیدکاری خویش داشت . (مرزبان نامه ). دل من از سیهی دادن تو سیر آمد دل تو سیر نگشت از سپیدکاری خویش . انوری . اگر نه رای تو بودی برویم آوردی سپیدکاری گردون هزار روز سیاه . انوری . با ما سپیدکاری از حد همی بَرَد ابر سیاه کار که شد در ضمان برف . کمال الدین اسماعیل (از بهار عجم ). گشتم از غم من سیاه گلیم زردرو از سپیدکاری تو. سیدحسن غزنوی . و رجوع به سپیدکار شود. ◄ نیکبختی . (شرفنامه ). صالحی .