سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | اینجا پرنده بود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای عبور ظریف! بال را معنی کن تا پر هوش من از حسادت بسوزد. ای حیات شدید! ریشههای تو از مهلت نور آب مینوشد. آدمی زاد- این حجم غمناک- روی پاشویه وقت روز سرشاری حوض را خواب میبیند. ای کمی رفته بالاتر از واقعیت! با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بالهای تو میریزد. عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز میپاشد. من وارث نقش فرش زمینم و همه انحناهای این حوضخانه، شکل آن کاسه مس هم سفره بوده با من از زمینهای زبر غریزی تا تراشیدگیهای وجدان امروز. ای نگاه تحرک! حجم انگشت تکرار روزن التهاب مرا بست: پیش از این در لب سیب دست من شعله ور میشد. پیش از این یعنی روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود. روزگاری که در سایه برگ ادراک روی پلک درشت بشارت خواب شیرینی از هوش میرفت، از تماشای سوی ستاره خون انسان پر از شمش اشراق میشد. ای حضور پریروز بدوی! ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک حرمت زندگی را طرح میریزی! من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهای تند عطش را میشنیدم. بال حاضر جواب تو از سوال فضا پیش میافتد. آدمی زاد طومار طولانی انتظار است، ای پرنده، ولی تو خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی.