سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | بیروزها عروسک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این وجودی که در نور ادراک مثل یک خواب رعنا نشسته روی پلک تماشا واژه هاییتر و تازه میپاشد. چشمهایش نفی تقویم سبز حیات است. صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است. سالها این سجود طراوت مثل خوشبختی ثابت روی زانوی آدینهها مینشست. صبحها مادر من برای گل زرد یک سبد آب میبرد، من برای دهان تماشا میوه کال الهام میبردم. این تن بیشب و روز پشت باغ سراشیب ارقام مثل اسطوره میخفت. فکر من از شکاف تجرد به او دست میزد. هوش من پشت چشمان او آب میشد. روی پیشانی مطلق او وقت از دست میرفت. پشت شمشادها کاغذ جمعهها را انس اندازهها پاره میکرد. این حراج صداقت مثل یک شاخه تمرهندی در میان من و تلخی شنبهها سایه میریخت. یا شبیه هجومی لطیف قلعه ترسهای مرا میگرفت. دست او مثل یک امتداد فراغت در کنار تکالیف من محو میشد. (واقعیت کجا تازهتر بود؟ من که مجذوب یک حجم بیدرد بودم گاه در سینی فقر خانه میوههای فروزان الهام را دیده بودم. در نزول زبان خوشههای تکلم صدادارتر بود در فساد گل و گوشت نبض احساس من تند میشد. از پریشانی اطلسیها روی وجدان من جذبه میریخت. شبنم ابتکار حیات روی خاشاک برق میزد.) یک نفر باید از این حضور شکیبا با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید. یک نفر باید این حجم کم را بفهمد، دست او را برای تپشهای اطراف معنی کند، قطرهای وقت روی این صورت بیمخاطب بپاشد. یک نفر باید این نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند. یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید. گوش کن، یک نفر میدود روی پلک حوادث: کودکی رو به این سمت میآید.