سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | ای شور، ای قدیم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صبح شوری ابعاد عید ذایقه را سایه کرد. عکس من افتاد در مساحت تقویم: در خم آن کودکانههای مورب، روی سرازیری فراغت یک عید داد زدم: به، چه هوایی! در ریههایم وضوح بال تمام پرندههای جهان بود. آن روز آب، چهتر بود! باد به شکل لجاجت متواری بود. من همه مشقهای هندسیام را روی زمین چیده بودم. آن روز چند مثلث در آب غرق شدند. من گیج شدم، جست زدم روی کوه نقشه جغرافی: آی، هلیکوپتر نجات! طرح دهان در عبور باد به هم ریخت. ای وزش شور، ای شدیدترین شکل! سایه لیوان آب را تا عطش این صداقت متلاشی راهنمایی کن.