سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | اکنون هبوط رنگ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سال میان دو پلک را ثانیههایی شبیه راز تولد بدرقه کردند. کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات صومعه نور ساخته میشد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد ترکیب سنگها میشد. حنجرهای در ضخامت خنک باد غربت یک دوست را زمزمه میکرد. از سر باران تا ته پاییز تجربههای کبوترانه روان بود. باران وقتی که ایستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.