سهراب سپهری | شرق اندوه | هلا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تنها به تماشای چهای؟ بالا، گل یک روزه نور. پایین، تاریکی باد. بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست. از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید. تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچک غم. بیهوده مپای. برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد. راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد. زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی… بیگاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین.