سهراب سپهری | شرق اندوه | هنگامی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها. و هنوز، ما در کشت، در کف داس. ما ماندیم، تا در رشته شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد. روز آمد و رفت. تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها. و هنوز، یک خوشه کشت، در خور چیدن نه، یاد رسیدن نه. و هزاران روز، و هزاران بار تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها. پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید. آواز پرش بیداری ما: ساقه لرزان پیام.