سهراب سپهری | شرق اندوه | شکپوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر آبی چین افتاد، سیبی به زمین افتاد. گامی ماند. زنجره خواند. همهمهای: خندید. بزمی بود، برچیدند. خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت، بیما رفت. رشته گسست: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم. این سنگ، پیوندش با من کو؟ آن زنبور، پروازش تا من کو؟ نقشی پیدا آیینه کجا؟ این لبخند، لبها کو؟ موج آمد، دریا کو؟ میبویم، بو آمد. از هر سو، های آمد، هو آمد. من رفتم، او آمد، او آمد.