سهراب سپهری | شرق اندوه | شورم را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من سازم: بندی آواز. برگیرم، بنوازم. برتارم زخمه لا میزن، راه فنا میزن من دودم: میپیچم، میلغزم، نابودم. میسوزم، میسوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ. آیینه شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد، دیو و پری بودم. در بیخبری بودم. قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، وزبر پوشم اوستا، میبینم خواب: بودایی در نیلوفر آب. هر جا گلهای نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تو دور از دست: او بالا، من در پست. خوشبو سخنم، نی؟ باد بیا میبردم، بیتوشه شدم در کوه کجا، گل چیدم، گل خوردم. در رگها همهمهای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطه گوارا کن، شورم را زیبا کن. باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدای میروب. هم دود چرا میبر، هم موج من و ما و شما میبر. ز شبم تا لاله بیرنگی پل بنشان، زین رویا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.