سهراب سپهری | شرق اندوه | تا گل هیچ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میرفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه! راهی بود از ما تا گل هیچ. مرگی در دامنهها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست. میخواندیم: بیتو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر. میرفتیم، خاک از ما میترسید، و زمان بر سر ما میبارید. خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهانها آوایی افشاندند. ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه. بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمینها پر خواب. خوابیدیم. میگویند: دستی در خوابی گل میچید.