سهراب سپهری | شرق اندوه | تا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بالارو، بالارو. بند نگه بشکن، و هم سیه بشکن. - آمدهام، آمدهام، بوی دگر میشنوم، باد دگر میگذرد. روی سرم بید دگر، خورشید دگر. - شهر تونی، شهر تونی، میشنوی زنگ زمان: قطره چکید. از پی تو، سایه دوید. شهر تو در کوی فراترها، دره دیگرها. - آمدهام، آمدهام، میلغزد صخره سخت، میشنوم آواز درخت. - شهر تونی، شهر تونی، خسته چرا بال عقاب؟ و زمین تشنه خواب؟ و چرا روییدن، روییدن، رمزی را بوییدن؟ شهر تو رنگش دیگر. خاکش، سنگش دیگر. - آمدهام، آمدهام، بسته نه دروازه نه در، جنها هر سو بگذر. و خدایان هر افسانه که هست. و نه چشمی نگران، و نه نامی ز پرست. - شهر تونی، شهر تونی، در کفها کاسه زیبایی، بر لبها تلخی دانایی. شهر تو در جای دگر، ره میبر با پای دگر. - آمدهام، آمدهام، پنجرهها میشکفند. کوچه فرو رفته به بیسویی، بیهایی، بیهویی. - شهر تونی، شهر تونی، در وزش خاموشی، سیماها در دود فراموشی. شهر ترا نام دگر، خسته نهای، گام دگر. - آمدهام، آمدهام، درها رهگذر باد عدم. خانه ز خود وارسته، جام دویی بشکسته. سایه یک روی زمین، روی زمان. - شهر تونی این و نه آن. شهر تو گم نشود، پیدا نشود.