سهراب سپهری | شرق اندوه | تراو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در آ، که کران را برچیدم، خاک زمان رفتم، آب نگر پاشیدم. در سفالینه چشم، صدبرگ نگه بنشاندم، بنشستم. آیینه شکستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم. رشته گسستم. زیبایان خندیدند، خواب چرا دادمشان، خوابیدند. غوکی میجست، اندوهش دادم، و نشست. در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه، شوری به سبد کردم. بوی تو میآمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز در آ سر دادم. پژواک تو میپیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم. یک هیچ ترا دیدم، و دویدم. آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم.