سهراب سپهری | آوار آفتاب | همراه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تنها در بیچراغی شبها میرفتم. دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود. همه ستارههایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه خشک تپشها را میفشرد. لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند، درها عبور غمناک مرا میجستند. و من میرفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان، تو از بیراهه لحظهها، میان دو تاریکی، به من پیوستی. صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت: همه تپشهایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته! همه تپشهایم. من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم. دستم را به سراسر شب کشیدم، زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه فضا را فشردم، قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم. میان ما سرگردانی بیابان هاست. بیچراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتش هاست. میان ما هزار و یک شب جست و جوهاست.