سهراب سپهری | آوار آفتاب | پرچین راز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیراههها رفتی، برده گام، رهگذر راهی از من تا بیانجام، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر! در باغ نا تمام تو، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود، بر زمینه هولی میدرخشید. در دامنه لالایی، به چشمه وحشت میرفتی، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود. فریب را خندیدهای، نه لبخند را، نا شناسی را زیستهای، نه زیست را. و آن روز، و آن لحظه، از خود گریختی، سر به بیابان یک درخت نهادی، به بالش یک وهم. در پی چه بودی، آن هنگام، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟ ورطه عطر را بر گل گستردی، گل را شب کردی، در شب گل تنها ماندی، گریستی. همیشه - بهار غم را آب دادی، فریاد ریشه را در سیاهی فغضا روشن کردی، بر بت شکوفه شبیخون زدی، باغبان هول انگیز! و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی. و آن شب، آن تیره شب، در زمین بستر بذر گریز افشاندی. و بالین آغاز سفر بود، پایان سفر بود، دری به فرود، روزنهای به اوج. گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت. وای ((من))، کودک تو، در شب صخرهها، از نیلی بالا چه میخواست؟ چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور. و تو تنهاترین ((من)) بودی. وتونزدیکترین ((من)) بودی. وتورساترین ((من) ) بودی، ای ((من)) سحرگاهی، پنجرهای برخیرگی دنیاها سرانگیز!